بی هیچ کلیشه ای

تو اولین کسی بودی که داستان را از زبان من شنیدی. توی آخرین شبهای سال، آن گوشه، پشت آن میز که از این طرف تا آن طرفش آنقدر بود که اگر خم می شدم لبهایم به لبهایت برسد. بعد از دو سال کلنجار رفتن با خودم حالا دیگر بلدم حرف بزنم. آنقدر که لازم است بگویم تا بشناسی ام و همانقدر که تو
می خواهی نگویی و تودار باشی بشناسمت. حواست بود که چه زود نزدیک شدیم؟ انگار که همه چیز از قبل تدارک دیده شده باشد و فقط مانده بود تو آن شب پشت آن میز بنشینی و آن طور خاص نگاه کنی و نگاهت کنم و آن موسیقی نرم نرمک بخزد زیر پوستم و خلسه ی فضا و نگاه های شیطنت آمیز دختر میز پشتی، و تو که برایم مرکز عالم شده بودی انگار. چقدر حرف زدیم؟ اصلن نیازی به حرف زدن بود؟ حواست بود که هیچ کلیشه ای اتفاق نیفتاد؟ ابداً هیچ کلیشه ای و چه لذتی بالاتر از این که تو شبیه هیچ کس نبودی آن شب و من هم، و حالا هم نیستی و دوست دارم بعد از این هم نباشی و من هم. چطور
می شود که آنقدر دوستت دارم و آنطور که می گویی و حس می کنم دوستم می داری و اما هیچ وقت توی دست و پای هم نیستیم؟ اصلن شاید همین که هرکدام تنهایی خودمان را داریم بودمان کنار هم انقدر لذت بخش می شود و پر از تضاد و معنا و شور، حس وصل دارد انگار. تو کنارم هم که نشسته باشی و بخواهی سرت در کار خودت باشد و عالم خودت، می شود انگار. سکوتت آزار دهنده نیست، از بی حرفی نیست، حفره نیست. سکوتت گاه شاید آرامش قبل از طوفان باشد، دعوتی باشد وقتی با نگاهت آمیخته اش
می کنی و باقی حرفها را لا به لای پیچ و تاب خوردن های تن، توی آن گرمای مرطوب پر از بی ذهنی،
نمی گویی، می خوانم، می فهمم، می بلعم. تو ...

بار

بار ایمان و وظیفه شانه می شکند، مردانه باش ...

Taxi Driver

من عجله دارم و او در فکر یک لقمه نان برای خانواده اش چشمش مدام به سمت راست... و خیابان هایی که راه نمی دهند.

همیشه

حرف زده ایم، بافته ایم، کشف کرده ایم، دچار سوء تفاهم شده ایم، خندیده ایم، گریسته ایم و ... و دست آخر چه؟ باز هم اصل ماجرا گم شده. ما "ملاقات" نکرده ایم. "رد و بدل" کرده ایم شاید، خصوصی ترین حرفها را، حس هایمان را، تن هایمان را و باز رسیده ایم به همان حفره، همان عادت، همان همیشه. امروز، حول و حوش 25 سالگیست که می فهمم، من تا حال با هیچ بشری ملاقات نکرده ام.
دلم تنگ می شود گاهی برای تمام آن دوستان ندیده و نداشته ام.

4 تا

1. امروز داشتم اینجا (که احتمالاً فیل تره البته!) رو می خوندم و فهمیدم که ای بابا منم انگار یه خورده دچار Depression شدم! سریعاً کاسه کوزه رو جمع کردم و یه سر رفتم شهر کتاب نیاوران. "وقتی نیچه گریست" رو گرفتم. شاید خیلی ها خیلی وقت پیش خونده باشنش.

2. شب ولنتاین بود و گویا همچنان کسی گلوش پیش اینجانب گیر نکرده! هی روزگار!

3. نمی دونم چرا به نظرم میاد بچه های دهه پنجاه و اوایل شصت تا حداکثر سالهای 63، 64 یه جور دیگه بودن. خوش حس ترن انگار. شاید به خاطر سالهای جنگ، شاید به خاطر اینکه با زندگی بیشتر درگیر بودن. درست نمی دونم چرا اما من شدیداً با این جدیدا مشکل دارم هرچند خودم هم یکی از همین جدیدا هستم تقریباً اما معدود دوستانی هم که دارم همه از همین بچه های پنجاه شصتی هستند. می دونم همه مثل هم نیستند اما خب فعلاً که به نظرم این جوریه! بگذریم.

4. گاهی انگار تو تنها آدم زندۀ روی زمین هستی!

Some People

"Along the way you bump into people who make a dent on your life. Some people get struck by lightning. Some are born to sit by a river. Some have an ear for music. Some are artists. Some swim the English Channel. Some know buttons. Some know Shakespeare. Some are mothers. And some people can dance."

The Curious Case of Benjamin Button

Gaspar Noé

می دونم کار درستی نیست، اما به شدت دیدن این دو فیلم از گاسپارنو رو توصیه می کنم:

Irriversible (Irréversible) .1
I Stand Alone (Seul contre tous) .2

مخصوصاً در مورد دومی هنوز دارم گیج می زنم. بد جوری معیارهام رو به هم ریخت.


آهسته باز از بغل پله ها گذشت...

مادرم. مادر عزیزم. این همه نگرانی برای چه؟ گاه به نظرم بیشتر نگران آمده ای تا مهربان! نگران، دلسوز، به فکر، فداکار...! اینها همه رد زمان را بر چهره ات پر رنگ تر می کند. می شکند تو را. نمی خواهم. هربار که می بینمت بی آنکه متوجه باشی غرق کارهایت می شوم و گاه حتی چشمانم تر می شود از این همه. چقدر می توانی؟ چقدر؟ می دانی که قدر ناشناس نیستم. می دانی. اما اینها همه عشق نیست. به جنون می زند گاهی آنقدر که عاشقی. 

وقتی که هیچ کس نیست

وقتی که هیچ کس نیست. وقتی که حتی خود را نمی شناسی. می خواهم جای تمام این کلمات را خالی بگذارم. آنقدر خالی بماند تا تو بیایی. که نمی شناسمت. که گاه انگار حتی بیهوده منتظرم. حتی هیچ کس هم نیست. ای کاش که لا اقل هیچ کس هم نبود تا آسوده فریاد می کردم این همه را. گم شده ام. گم کرده ام. این سطرها چه بیهوده پیچیده می شوند. انگار دست دیگری اینها را در هم پیچ
می دهد تا باز من بمانم و نگفته ها. من و هرچه گفتنش را بلد نیستم. تا باز مجبور شوم خالی بگذارم این سطرها را. خالی برای روزی که بیایی و این همه خالی را بخوانی. که تنها تویی که زبان سکوت می دانی. نگذار شک کنم. درد بدیست. گاه فکر می کنم. به آنها که در این بینهایت ترس آور فریادشان گم شد، چه رسد به زمزمه های من. وادارم مکن که زمزمه هایم فریاد شوند که اگر بفهمم من نیز جزو تکه های گم نام هستی بوده ام که لحظه ای از دور کورسویشان چشمکی زده و باز خاموش از یاد رفته اند لحظه ای نخواهم ماند. مطمئن باش که رفتن را، من، انتخاب خواهم کرد. برایت مهم است؟

نشئۀ کشف

مدتهاست که وقت نکردم وبلاگ بخونم. دوست دارم اینجا رو. بعضی نوشته های قدیم خودم رو مرور می کنم و نویسنده رو نمی شناسم. بعضی احساس ها رو به یاد نمی آرم. نوشتن همینش خوبه. این که تغییر رو پیش چشمهات، جوری که نتونی بزنی زیرش بهت نشون میده. جزییات دردناک هستن و در عین حال شیرین و توجه به این جزییات، یک اعتیاد و حاصل : نشئۀ کشف!