بی هیچ کلیشه ای
می خواهی نگویی و تودار باشی بشناسمت. حواست بود که چه زود نزدیک شدیم؟ انگار که همه چیز از قبل تدارک دیده شده باشد و فقط مانده بود تو آن شب پشت آن میز بنشینی و آن طور خاص نگاه کنی و نگاهت کنم و آن موسیقی نرم نرمک بخزد زیر پوستم و خلسه ی فضا و نگاه های شیطنت آمیز دختر میز پشتی، و تو که برایم مرکز عالم شده بودی انگار. چقدر حرف زدیم؟ اصلن نیازی به حرف زدن بود؟ حواست بود که هیچ کلیشه ای اتفاق نیفتاد؟ ابداً هیچ کلیشه ای و چه لذتی بالاتر از این که تو شبیه هیچ کس نبودی آن شب و من هم، و حالا هم نیستی و دوست دارم بعد از این هم نباشی و من هم. چطور
می شود که آنقدر دوستت دارم و آنطور که می گویی و حس می کنم دوستم می داری و اما هیچ وقت توی دست و پای هم نیستیم؟ اصلن شاید همین که هرکدام تنهایی خودمان را داریم بودمان کنار هم انقدر لذت بخش می شود و پر از تضاد و معنا و شور، حس وصل دارد انگار. تو کنارم هم که نشسته باشی و بخواهی سرت در کار خودت باشد و عالم خودت، می شود انگار. سکوتت آزار دهنده نیست، از بی حرفی نیست، حفره نیست. سکوتت گاه شاید آرامش قبل از طوفان باشد، دعوتی باشد وقتی با نگاهت آمیخته اش
می کنی و باقی حرفها را لا به لای پیچ و تاب خوردن های تن، توی آن گرمای مرطوب پر از بی ذهنی،
نمی گویی، می خوانم، می فهمم، می بلعم. تو ...
